<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" >

<channel>
<title>پرواز به سوی او</title>
<link>www.Flytohim.com</link>
<description>پرواز به سوی او</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>webmaster@phpnuke.ir</dc:creator>
<dc:date>19-12-1388</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>19-12-1388</sy:updateBase>

<item>
<title>~~ زن زیباست ~~</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=224</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font color="#000000" size="3"><img style="WIDTH: 321px; HEIGHT: 291px" border alt align="baseline" width="405" height="596" src="http://www.imageurlhost.com/images/vz1inxceh7731tr8mgo.jpg"></font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font color="#000000" size="3">پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزیزم، نمی دانم</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">او چه می خواهد؟</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید، این بود: همه ی زنها </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">گریه می کنند، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید: </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام. به شانه های </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000"><font size="3">او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند </font><font size="3">به بدنش قدرتی </font></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده ام که</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد به او </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">او را هزاران بار اذیت کنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بریزد. این اشک را منحصرا برای </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">زیبایی یک زن در لباسش، مو ها، یا ظاهرش نیست. زیبایی زن را باید </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#000000" size="3">در چشمانش جست و جو کرد.</font></p>
<p dir="rtl" align="justify"><font size="3"></font><font color="#000000">&nbsp;</font> <img style="WIDTH: 480px; HEIGHT: 82px" border alt align="baseline" width="496" height="82" src="http://www.imageurlhost.com/images/jxp9uqhifhmbpaakhmu.gif"></p>
<p dir="rtl" align="center"><font color="#000000" size="3"><em>زن کانون پرفروغ خانواده، مرکز مهر، مظهر عشق،</em></font></p>
<p dir="rtl" align="center"><font color="#000000" size="3"><em>نمایشگر پاکی، نمونه عطوفت و </em></font></p>
<p dir="rtl" align="center"><font color="#000000" size="3"><em>چشمه عنایت است.</em></font></p>
<p dir="rtl" align="center"><font color="#000000" size="3"><em>&quot;اقبال لاهوری&quot;</em></font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="justify"><img style="WIDTH: 480px; HEIGHT: 82px" border alt align="baseline" width="496" height="82" src="http://www.imageurlhost.com/images/jxp9uqhifhmbpaakhmu.gif"></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">224@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>17-12-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط yasesefid</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>چشمان ليلي</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=221</link>
<description><![CDATA[سلام مي كنم به همه دوستاي عزيزم و بازديدكننده ها...<br />
اين داستاني كه براتون گذاشتم قصه تپيدن قلب و عاشق شدن و مولاست...قصه يافتن حياتست....قصه انتظارو&nbsp; وصالست.<br />
منو واقعا منقلب كرد...<br />
اميدوارم تا آخر بخونيدش.<br />
<br />
<br />
چشمان ليلي<br />
<br />
همین جور مات شده بودم توی صورتش!........توی چشماش که به صورت من زل زده بود و معلوم بود که اینجا نیست............انگار داشت توی بیابان دنبال آن قطار می دوید هنوز!......به رگهای گردنش که از فرط  ضربان مبهم هیجان درونش در حال پاره شدن بود.........اگه نمی شناختمش باورم نمی شد ...........اگه باهاش از بچگی بزرگ نمی شدم باورم نمی شد .........حرفهایی که داشت بهم می زند من را می ترسوند.........چون می شناختمش بهتر از خودم ............یا حرف نمی زد یا وقتی می زد حاضر بود برای اثباتش با یک سیاره در بیفته!..........<br />
<br />
یک لیوان آب دادم دستش.........می دونستم که نباید به حرفهاش بخندم.............هر کدام از دوستاش که جای من بودند اگه این حرفها را می شنیدند چه قدر بهش می خندیدند...........آقای دکتر کیوانی مغرور که ادعا می کرد هیچ وقت اسیر احساسش نمی شه............که هیچ خدایی را جز ذهنش قبول نداره..............که هیچ منطقی را جز منطق  مطلق اثبات شده اش باور نداره .......که هیچ زنی را لایق حرف زدن با خودش نمی دونه............حالا عاشق شده................اون هم توی یک نگاه....<br />
<br />
یوسف دانشجوی سال آخرپزشکی بود......استاد برنامه نویسی کامپیوتر..........نفر اول المپیاد ریاضی کشور.............چیزی نبود که توی دنیا با استفاده از ریاضی حلش نکنه.................حتی گاهی اوقات با علم وسیع و نبوغ فراوانش ظرف چند دقیقه هر آدم دانایی را قانع می کرد که دنیا فقط یک اتفاقه ........نه بیشتر و نه کمتر ....................آن هم روی کاغذ................<br />
<br />
چشماش انگار اون قطار را گم کرد توی بیابان....برگشت پیش من!<br />
<br />
لیوان آب هنوز توی دستش بود...........به من نگاه کرد<br />
<br />
توی ایستگاه قطار دیده بودش............به طور اتفاقی روی یک نیمکت!<br />
<br />
ـ یوسف تو بیشتر از نیم ساعت با اون نبودی...........از نوع حالت چشمهاش فهمیدم چه سوال مسخره ای ازش پرسیدم<br />
<br />
ـ ولی  توی اون نیم ساعت فهمیدم کی هستم...........فهمیدم از کجا اومدم.............فهمیدم برای چی اومدم.........................تمام منطق من از ذهنم سر خورد و افتاد روی زمین....................چیزی درونم بود که هیچ علمی قادر به تعریف کردن اون نیست.........احساس می کردم روی زمین آمدم تا همان یک نیم ساعت باشم..............هیچ کتابی بهتر از چشم او زندگی را برایم تعریف نمی کرد..............<br />
<br />
وقتی روی نیمکت نشست باد می آمد بی اختیار به صورتش نگاه کردم.............وقتی نگاهش را سمت من کرد انگار من هم باد شده بودم.............رفتم....... نمی دانم تا کجا ............جایی که نه واژه ای بود و نه صدایی و نه من....................نگاهش را که از من گرفت برگشتم.............نمی دانم چرا ولی بی اختیار گفتم شما هم تشنه اید؟<br />
<br />
لبخند زد.............احساس کردم ۲ ساله ام دوست داشتم لبخندش بادبدکی بود و من به هوا می فرستادمش ....مثل کودکی هایم بادبدکی برای رسیدن به خانه خدا...............<br />
<br />
نفهمیدم که چه طور خود را به مغازه ای رساندم و ۲ تا آب سیب خریدم و برگشتم پیشش..............لبخندش رفته بود...................آب سیب را به طرفش دراز کردم...............التماس بود در دستانم................لبخندش برگشت..............<br />
<br />
ـ من فقط آب انار دوست دارم ولی دستتان را رد نمی کنم................<br />
<br />
.مثل دیوانه ها دویدم سمت مغازه .....آب انار نداشت...........مغازه دیگر آنجا هم نداشت..................انگار تنها هدفم از کل زندگی ام شده بود یافتن آب انار.....................ترسیدم برود....گمش کنم...........وقتی برگشتم باد نمی وزید ..........همانجا نشسته بود ............نشستم کنارش................به من نگاه کرد.....<br />
<br />
ـ شما پزشک هستید؟<br />
<br />
کمی اعتماد به نفس گرفتم...........با تعجب پرسیدم..........دانشجوی پزشکی ام ولی شما از کجا فهمیدی!<br />
<br />
ـ از کتابی که توی دستتان است<br />
<br />
به کتاب نگاه کردم و بدون اینکه بدانم چرا پرسیدم...............<br />
<br />
بلیطتان ساعت چند است؟<br />
<br />
ـ باید بروم!<br />
<br />
انگار تمام سنگینی چرخش زمین روی کتفهای من افتاد!<br />
<br />
ـ میشود دوباره ببینمتان؟........می دانم برای شما عجیب است ولی می خواهم ببینمتان!<br />
<br />
لبخندش برگشت.............نخ آن بادبدک کودکی چه قدر بلند بود وقتی با باد می رقصید!<br />
<br />
ـ توی این دنیا هیچ چیز عجیب نیست از بس همه چیز عجیب است!<br />
<br />
ـ پس می شود دوباره ببینمتان......................<br />
<br />
ـ چرا می خواهی مرا دوباره ببینی!<br />
<br />
ـ چون عاشق شدم!<br />
<br />
ـ عمر عشق مردهای این دور و زمانه به اندازه مدت مستی نامردهای شب گرده!<br />
<br />
ـ من مثل بقیه نیستم!<br />
<br />
ـ همین که فکر می کنی مثل بقیه نیستی و بهتر از آنهایی یعنی نفست به جای تو تصمیم می گیره چون خودت را مجزای از دیگران و برتر از آنها می بینی هر کار اشتباه خودت را هم خوب تصور می کنی!<br />
<br />
ـ می خواهم ببینمت!.........خواهش می کنم!<br />
<br />
اول مرد شو ........................بعد!<br />
<br />
بلند شد.........باد او را بو کشید ................انگار تمام قشنگی های دنیا بود که بلند شد و می خواست برود................<br />
<br />
انگار تمام خلقتم را می خواست ببرد!<br />
<br />
بعد!.......................توی این دنیای شلوغ..............................کجا پیدات کنم.............غیر ممکنه..................<br />
<br />
ـ برای یک مرد غیر ممکن .....غیر ممکنه!....چون ایمان داره کسی هست که قوانیش ماورای معنای تمام غیر ممکن هاست.....................۲ سال پیش پزشک ها به من گفتند به خاطر سرطان ۶ ماه دیگه فقط زنده می مونم ...............ولی من از خدا خواستم تا روزی که مرد نشدم فرصتم را روی زمین از من نگیره..................نگرفت.................و حالا حا لا ها هم نمی گیره....................آقای دکتر علم چیز خوبیه ولی همه چیز نیست......برای مرد شدن باید با خودت بجنگی ..........درسی که توی هیچ دانشگاهی یادت نمی دهند!.....ولی اگه یادش بگیری از ارتفاع قله وجودت می بینی که روی زمین همه چیز چه قدر کوچیکه!<br />
<br />
می خواست سوار قطار بشود............انگار می خواستند تابوتم را ببرند..................یک عمر می خواستم بدانم چرا آمده ام روی زمین و حالا فهمیده بودم...................<br />
<br />
ـ کاش می دانستید چه حسی دارم.............کاش مرا می شناختید................من آدم احساساتی نیستم...............هوس باز هم نیستم..........شما فرصتی بودید برای تمام سوالهای من......کنارتان خودم هستم!....می خواهم دوباره ببینمتان...............مگر نمی گویید سرطان دارید....دوست دارم کمکتان کنم....هر کاری بتوانم...........<br />
<br />
ـ ادامه ندهید....................من از کسی کمک نمی خواهم ....چون به خدایم اعتماد دارم............تا روزی که دلیل زندگی ام را نفهمم مرا  از زمینش نمیبرد......شما هم اگر واقعا همچنین احساسی نسبت به من دارید .......اگر مرد شوید ................آخر هر رودخانه مصممی رو به دریاست....اگر دچار عشق شوید آن قدر روحتان به سنگ های سخت و خشن برخورد می کند که یا سرانجام روی بیابان پخش می شوید و تبخیر  می شوید و سراب و یا اینکه هدیه اثبات حستان به خودتان دریا شدن شماست.............اگر آن روز برسد ..............دنیا خیلی برای نویسنده اش کوچک است.....دفتر چه یادداشت اوست...................روزی یکی از  روزهایمان را در یک پاراگراف به هم می رساند....................تو به خودت ثابت کن تا خدا به تو ثابت کند..........................!..................اگر شما در راهتان بمانید روحتان مرا صدا خواهد کرد و همدیگر را دوباره خواهیم دید!......شک نکنید.......<br />
<br />
برای عاشق شدن باید دیوانه شد................سوخت.........غریب شد.............پروانه شد..........دیوانه که شوی مثل آدمهای عاقل مغرور و خود پسند نمی شوی.....وقتی بسوزی دیگر نه از طمع خبری هست و نه از ترس و نه از دروغ و نه نفرت........غریب که شوی درونت جای بیشتری را به خدایت می دهد..............پروانه که شوی از زمین پر می گیری..........می دانی بستر کدام شمع تو را به عشق بازی جاودانه می خواند<br />
<br />
سوار قطار شد..................برگشت و نگاهم کرد........باد نمی وزید............کنار من ایستاده بود و به او  مدام زل می زد........<br />
<br />
ـ کجا می روی؟<br />
<br />
ـ نرسیده به یزد یک روستای کوچک !.......امسال ماه رمضان  آنجایم.......!...باید خیلی چیزها را یاد بگیرم!<br />
<br />
ـ یا علی!<br />
<br />
یا علی که گفت انگار تمام روحم دف شد..........!............انگار اولین بار بود این اسم را می شنیدم.......!.می خواستم بیشتر بدانم.....اما نه مانند قبل لا به لای ریاضیات و منطق...........فهمیدم چیزهای درونی ام را هیچ علمی به من نمی آموزد.........!.انگار چیزی درونم تازه شد!<br />
<br />
قطار سوت کشید!<br />
<br />
ادامه مطلب==&gt;]]></description>
<guid isPermaLink="false">221@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>14-12-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط tayer</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>17ربیع ال</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=220</link>
<description><![CDATA[<p style="text-align: right;"><font size="3" style><font size="4" style><strong>عاشقان عیدتان مبارک</strong></font></font></p>
<p style="text-align: right;"><font size="3" style><font size="4" style><strong>ولادت پیامبر اعظم(ص)</strong></font></font></p>
<p style="text-align: right;"><font size="3" style>طبق مشهور علماى اماميه ولادت با سعادت رسول خدا حضرت محمد بن عبداللّه(صلى الله عليه وآله) در روز جمعه هفدهم ربيع الاوّل سال عام الفيل در مكه معظمه، هنگام طلوع فجر واقع شده است.</font></p>
<p style="text-align: right;"><font size="3" style>  نام آن حضرت، محمد(صلى الله عليه وآله) و كنيه ايشان ابوالقاسم است، و نام پدر عبداللّه، و نام مادرش آمنه بنت وهب است.<br />
در روز ولادت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، هر بتى كه در هر جاى عالم بود به رو افتاد، چهارده كنگره از ايوان كسرى فرو ريخت، طاق كسرى از ميان به دو نيم شد كه تا امروز نمايان است، درياچه ساوه كه آن را مورد پرستش قرار مى دادند خشك و تبديل به نمكزار شد. در وادى ساوه كه سالها بود كسى آب در آن نديده بود آب جارى شد، آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در شب ولادت آن حضرت خاموش شد، علم كاهنان و سحر ساحران باطل گرديد، و نيز هنگام ولادت اين ندا از آسمان شنيده شد: &laquo;جاءَالْحَقْ وَ زَهَقَ الباطِلَ، إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً&raquo;.</font>(1)</p>
<p style="text-align: right;"><font size="4" style><strong>ولادت امام جعفر صادق (ع)</strong></font></p>
<p style="text-align: right;"><font size="3" style>امام جعفر بن محمد الصادق(عليه السلام) در هفدهم ربيع الاوّل سال 83 هجرى قمرى، در مدينه متولد شدند. نام مبارك آن حضرت جعفر و كنيه شريفش ابو عبداللّه و لقب نورانى ايشان صادق است.<br />
پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) و مادر گراميش اُم فروه است، امام صادق در باره ايشان مى فرمايد: &laquo;مادرم از بانوان پرهيزكار و با ايمان و نيكوكار بود&raquo;.</font>(2)<br />
<br />
<br />
</p>
<p style="text-align: right;">  ــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
1-تقويم شيعه، صفحه 90.</p>
<p style="text-align: right;">2-تقويم شيعه، صفحه 93.</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">220@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>خدا</dc:subject>
<dc:date>13-12-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط kazemi_110</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>نامه پیرزن به خدا</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=216</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><img border hspace alt align="baseline" src="http://4.bp.blogspot.com/_rHHZI8ga5kg/S44H9_VEZaI/AAAAAAAAAI4/zRJ3k_XW_NY/s320/A+(34).gif"></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">يک روز کارمند پستي که به نامه&zwnj;هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مي&zwnj;کرد، متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">شده </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">بود: نامه&zwnj;اي به خدا!</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">نوشته شده بود: </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">ناچيز بازنشستگي مي&zwnj;گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">دزديد.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي&zwnj;کردم. يکشنبه هفته ديگر </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده&zwnj;ام، اما بدون </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آن </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">پول چيزي نمي&zwnj;توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">بگيرم. </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">همکارانش </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">کردند و هرکدام </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">جمع شد و براي پيرزن </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">فرستادند...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند، </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اين </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">شده </font><font color="#660099"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">بود: </font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">نامه&zwnj;اي به خدا!</font></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">چنين بود: </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خداي عزيزم، چگونه مي&zwnj;توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم...</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">با لطف تو توانستم شامي &zwnj;عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">را </font><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي... </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#660099" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">برداشته&zwnj;اند!!!</font></p>
<p dir="rtl" align="center"><font color="#660099"><img border hspace alt align="baseline" src="http://4.bp.blogspot.com/_rHHZI8ga5kg/S44H9_VEZaI/AAAAAAAAAI4/zRJ3k_XW_NY/s320/A+(34).gif"></font></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">216@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>9-12-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط yasesefid</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>دست نوشته يك بيمار ....</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=209</link>
<description><![CDATA[<div align="justify">
<div align="right"> </div>
<div align="center">
<div align="center"><font size="3" face="Arial" color="#3366ff"><font color="#333399"><strong>دست نوشته يكي از بيماران ليست انتظار</strong></font></font><br />
</div>
<font color="#3366ff"> <font size="2"><strong><br />
</strong></font> </font></div>
<font size="2"><strong><font color="#3366ff">&quot; هل جزاء الاحسان الا الاحسان&quot;&nbsp; خسته تر از پروانه اي بي پر، بي رمق تر از برگ زرد خزان، نااميدتر از ساق خشكيده در حسرت باران، چهار بهار عمرم با حسرت و درد خزان شد. نااميد از همه جا در انتظار مرگ ، ديگر تاب و تحمل بودن نداشتم. من بودم، انتظار،&zwnj;منتظر شفا از جانب شافي. مي ترسيدم براي سلامتي ام دعا كنم كه نكند با دعاي من خانه اي داغدار شود. ديگر بريده بودم از دنيا و طبيبان آن، رو به ضامن آهو كردم خسته ي خسته، نااميدتر از نااميدان كه&quot;معين الضعفاء&quot; از خاندان خويش خواهد برگزيد. تا در ماه عزيز خدا نزديكي ميلاد عزيز زهرا عزيزي رخت از اين دنياي فاني بست و به سوي ديار باقي شتافت. همانا كه گويند معبود گلچين خواهد كرد! گويا آن روز كه بر عزيزتان اسم مي نهاديد در حقيقت پروردگار او را ناجي برگزيد. تا ستون خميده كلبه ما را قائم كند. در ماه مولود منجي عالم بشريت شنيدم گلي پرپرشد اما بدانيد قلبش مي تپد در سينه ي خسته من. سينه اي كه تشنه ي قلبي با محبت بود ..... پر شد از مهر و محبت. سينه اي كه در يك قدمي مرگ بود، در انتظار بسته شدن پلك ها، اما ماند شاداب به بركت سخاوت دلتان.&nbsp; و حال مي خواهم با پدر و مادر ناجي ام درد دل كنم: مادرم؛ كلماتي نايافتني است براي توصيف دل بزرگت پدرم؛ تو كه از اولاد رسولي زبان خاموش است در برابر عظمت قلبت&nbsp; مادرم؛ آفتاب تلالوش را از نور چشمان تو گرفت .... بوسه بر چشمانت باد پدرم؛ سخاوت دريا از كريمي دستان تو بود .... بوسه بر دستانت باد آن روز كه تازه داغدار بوديد با جوله رضايت ملائكه بر دستانتان بوسه زدند و از آن معبود بي همتا كه هرگز بنده خود را تنها نخواهد گذاشت تمنا كردند كه صبري بر دل&nbsp; بي قرار شما دهند تا شايد داغ را تسكيني باشد. ما نيز به درگاه الهي دست دعا برمي داريم&nbsp; كه معبودا به اين عزيزان كه گلي زيبا از بوستانشان چيدي صبري بي انتها عطا كن. و روح سيده ناجيه حسيني يگانه را كه با دم مسيحايش بر جسم بي جان جان داد در بهشت جاويدان با اوليا الله محشور بگردان. من همان قلب دختر شمايم كه مي تپم و زندگي مي دهم، دوست دارم بدانيد با تمام وجودم دعايتان مي كنم و بدانيد شما نه تنها با سخاوتتان زني مرده را زندگي بخشيدي بلكه سه فرزند را مادري دوباره داديد دوست دارم مرا اگر قابل باشم دختر خود بدانيد. &quot;هر چند دختر شما كجا و من كجا&quot;&nbsp; &quot;روحش شاد و يادش گرامي&quot; <br />
</font></strong></font>
<div align="left"><font size="2"><strong><font color="#3366ff">&nbsp;سودابه كياني</font></strong></font></div>
</div>]]></description>
<guid isPermaLink="false">209@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>1-12-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط paradaim</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>*دوست داشتن در مقابل استفاده كردن*</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=207</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><img border hspace alt align="baseline" src="http://4.bp.blogspot.com/_rHHZI8ga5kg/S44ZZfa6JfI/AAAAAAAAAKo/mG9G8vvXg-Y/s320/Baby+(12).jpg"></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اش&nbsp; تكه سنگي را برداشت و&nbsp; بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را نداخت.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">محكم پشت دست اوزد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">با آچار پسرش را تنبيه نموده.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انگشت دست </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">پرسيد: &quot;پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد!&quot; </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ نتوانست بگويد به سمت اتومبيل </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">برگشت وچندين بار با لگد&nbsp; به آن زد. حيران و سرگردان از عمل خويش </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">بود نگاه مي كرد. او نوشته بود &quot; دوستت دارم پدر&quot;.</font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">روز بعد آن مرد </font></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خودكشي كرد.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خشم و عشق حد و مرزي ندارند. دومي (عشق) را انتخاب كنيد تا </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">زندگی دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">كه اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند.</font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</font></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مي شوند.</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مراقب افكارتان باشيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">كه تبديل به گفتارتان مي شوند</font></font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مراقب گفتارتان باشيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه تبديل به رفتار تان مي شود</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مراقب رفتار تان باشيد&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه تبديل به عادت مي شود</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مراقب عادات خود باشيد&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;شخصيت شما مي شود</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">مراقب شخصيت خود باشيد&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه سرنوشت شما مي شود</font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اميدوارم كه روز خوبي داشته باشید&nbsp;و&nbsp; هر مشكلي كه با آن روبرو </font></p>
<p dir="rtl"><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">هستيد، </font><font color="#cc3366" size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آخرين روز&nbsp;اش باشد و تمام شود.</font></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">207@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>1-12-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط yasesefid</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>سوزاندن و سنگباران کعبه</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=205</link>
<description><![CDATA[<p style="text-align: right;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="4" style>حصين بن نمير كعبه معظمه را در سوّم ربيع الاوّل سال 64 هجرى قمرى سنگ باران كرد و سوزانيد.<br />
يزيد بن معاويه براى مسلم بن عقبه نوشت: هر گاه از مدينه فارق شدى به جانب مكه معظمه برو و به قلع عبداللّه بن زبير بپرداز. چون مسلم از قتل و غارت اهل مدينه فارغ گرديد، به قصد قتل عبداللّه و خراب كردن خانه خدا عازم مكه شد، در راه آثار مرگ را در خود مشاهده كرد، حصين بن نمير ملعون را خواند. و به امر يزيد سردارى لشكر را به او داد و گفت: ملاحظه نكنى كه خانه خداست، امر يزيد از آن بالاتر است.<br />
منجنيق ها را نصب كرده و از خرابى خانه خدا و قتل خويشان پيغمبر(صلى الله عليه وآله) پرهيز مكن. وى پس از اين سخنان به درك واصل شد.<br />
حصين با لشكر شام وارد مكه گرديد و منجنيق ها را به كوه ابوقبيس و اطراف مكه نصب كردند و با آنها آتش و سنگ مى انداختند كه به واسطه اين امر درهاى كعبه و مسجدالحرام سوخته شد.</font>(1)<br />
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
1-حوادث الايّام، صفحه 78.</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">205@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>خدا</dc:subject>
<dc:date>30-11-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط kazemi_110</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>من از خدا خواستم ...</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=203</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"></font></font></p>
<font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><img border hspace alt align="baseline" width="439" height="245" src="http://www.night-skin.com/upload/ups/88-11/1339409769.jpg"></font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا</font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم. بلکه آنها براي </font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اين در </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني.</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد.</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">روح تو کامل است. بدن تو موقتي است.</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد.</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">نيست بلکه به دست آوردني است.</font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp; </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه &nbsp; </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من به تو برکت مي دهم. خوشبختي به خودت بستگي دارد.</font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: نه </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري.</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">دوست دارد، دوست داشته باشم. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">خدا گفت: سرانجام متوجه موضوع اصلی شدی.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده. </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>براي دنيا ممکن است تو فقط يک نفر باشي ولي براي يک نفر، </strong></font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>تو </strong></font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>ممکن </strong></font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>است به اندازۀ دنيا ارزش داشته باشي.</strong> </font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>داوري نکن تا داوري نشوي. آنچه را رخ مي دهد درک کن و بدان </strong></font></p>
<p dir="rtl" align="right"><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>که </strong></font><font size="3" face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><strong>برکت خواهي يافت.</strong></font></p>
</strong></font>]]></description>
<guid isPermaLink="false">203@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>خدا</dc:subject>
<dc:date>28-11-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط yasesefid</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>اخر ماه صفر</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=200</link>
<description><![CDATA[<p align="right" class=" " style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="3"><strong>هجرت پیامبر از مکه به مدینه</strong></font></font></font></p>
<p style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="3">مردم مدينه در سال سيزدهم بعثت با حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) در مكه بيعت نمودند تا حضرت به مدينه مهاجرت كنند و عهد كردند كه در مدينه از حضرت همچون جان خود محافظت نمايند. چون اين معاهده صورت گرفت مردم مدينه به وطن خويش بازگشتند.</font></font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="3">كفار قريش كه از پيمان آنها با پيامبر(صلى الله عليه وآله) با خبر شدند بر كينه آنها افزود، لذا قرار گذاشتند كه از هر قبيله، مردى دلاور انتخاب كرده و با هم پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به قتل برسانند تا خون بهايش در بين قبائل پراكنده گردد، و عشيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) قدرت مقابله با قاتل حضرت را نداشته باشند.<br />
اين جماعت شب اوّل ربيع الاوّل در اطراف خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) جمع شدند و قرار گذاشتند كه وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به رختخواب رفت بر بالين وى حاضر شوند و او را به قتل برسانند.<br />
خداوند متعال موضوع را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) اطلاع داد و آيه شريفه (إذْ يَمكُر بِكَ الَّذينَ كَفَروا ليُثبِتوكَ أوُ يَقتُلوكَ أوُ يُخرِجوكَ و يَمكُرونَ وَ يمكُرُ اللّهُ و اللّهُ خَيرُ الماكِرينَ)(1) نازل شد، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) مأمور گشت تا على(عليه السلام) را به جاى خود در بستر گذارد و از مكه خارج شود.<br />
پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: خداوند امر كرده در جاى من بخوابى و من خارج شوم. على(عليه السلام) </font>    <font size="3">عرض كرد: يا رسول اللّه اگر من در جاى شما بخوابم شما نجات مى يابيد؟ فرمود: بلى. در اين هنگام على(عليه السلام) عرض كرد: اَلْحَمْدُ لِلّهَ الَّذى جَعَلَ نَفْسى وَقاءً لِنَفْسِ رَسُول الْلّه و سجده شكر به جا آورد. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) او را در بر گرفت و بسيار گريست. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و دست رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را گرفت و از خانه بيرون برد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)آيه شريفه (وَ جَعَلْنا مِنْ بَينِ أيديهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيناهُمْ فَهُمْ لايُبْصِروُن) را تلاوت نمود و از خانه خارج شد. سپس به غار ثور تشريف برد و سه روز در آنجا ماند، در روز چهارم به سوى مدينه حركت نمود و در دوازدهم ربيع الاوّل وارد مدينه شد.</font>(2)</font></font></p>
<p style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="3"><strong>دفن نمودن پیامبر (ص)</strong></font></font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"> <font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="3">در نيمه شب اول ربيع الاول سال 11 هجرى قمرى، اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(عليه السلام)بدن مطهر خاتم الانبياء و المرسلين(صلى الله عليه وآله) را دفن نمودند.<br />
هنگام رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مغيره، خطاب به ابوبكر و عمر گفت: اگر بعداً با مردم كارى داريد آنها را دريابيد. لذا ابو بكر و عمر هنگام دفن پيامبر(صلى الله عليه وآله) حاضر نبودند، بلكه ميان ديگران بودند و در سقيفه براى خود امير انتخاب مى كردند، و قبل از آنكه كنار بدن حضرت حاضر شوند، بدن مطهر دفن شد.<br />
عبداللّه بن حسن مى گويد: به خدا قسم ابوبكر و عمر بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) نماز نخواندند، با توجه به اينكه سه روز بدن مبارك پيامبر(صلى الله عليه وآله) دفن نشد، ولى اهل سقيفه مشغول كار خود بودند.</font>   <font size="3">مصيبت و فاجعه رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از يك طرف و بى احترامى به آن حضرت و توجه نداشتن مردم به غسل و كفن حضرت از طرف ديگر، داغهايى بود كه بر دل مبارك اميرالمؤمنين(عليه السلام) سنگينى مى كرد. چنانچه با ياد تلخ آن روزها فرموده اند: &laquo;آيا بدن شريف پيامبر(صلى الله عليه وآله) را رها مى كردم و او را دفن ننموده، براى خلافت و سلطنت بعد از او نزاع مى كردم&raquo;؟</font>(3)</font></font></p>
<p style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><strong><font size="3">هجوم به خانه امیر المومنین علی (ع)</font></strong></font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"> <font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="3">هنگامى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) متوجه غسل و كفن پيامبر(صلى الله عليه وآله) شد وغاصبين خلافت در سقيفه بودند، در شب چهارم كه اول ربيع الاول بود بدن مبارك آن حضرت را دفن فرمود، و طبق وصيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) متوجه جمع آورى قرآن شد. آن حضرت فرموده بودند:&laquo; على جان، تا سه روز از خانه خارج مشو و قرآن را جمع آورى كن...&raquo;.<br />
در اين ايام، سه بار به منزل آن حضرت هجوم آورده اند: بار اول در روز اول ربيع بود كه براى بيعت آمدند و آن حضرت فرمود: قسم ياد كرده ام كه تا جمع قرآن تمام نشود از خانه بيرون نيايم، سپس آنان باز گشتند. پس از آن اميرالمؤمنين(عليه السلام) شبها صديقه طاهره و حسنين(عليه السلام)را بر درِ منزل اصحاب مى بردند و طلب يارى مى نمودند.<br />
بار دوم هفت روز بعد از دفن پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود كه زبير و عده اى ديگر در منزل اميرالمؤمنين(عليه السلام) جمع شده بودند.</font>   <font size="3">بار سوم به منزل حضرت هجوم آوردند، و پس از آتش زدن دربِ منزل و ضرب و جرح حضرت صديقه طاهره(عليها السلام) و كشتن حضرت محسن(عليه السلام)، اميرالمؤمنين(عليه السلام) را با دست بسته بيرون بردند.</font>(4)<br />
<font size="3"><strong>مسموم نمودن امام حسن عسگری(ع)</strong></font><br />
<font size="3">امام حسن عسكرى(عليه السلام) را در سال 260 هجرى قمرى در چنين روزى مسموم نمودند</font>.(5).</font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"><font color="#000000"><font face="Arial" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;">ــــــــــــــــــــــــــــــــــ</font></font></font><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;">.</font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="2"><br />
انفال، آيه 30.1-<br />
2-حوادث الايّام، صفحه 77.</font></font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="2">3-تقويم شيعه، صفحه 71</font></font></font></p>
<p align="right" class=" " style="text-align: right;"><font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="2">4-تقويم شيعه، صفحه 73</font></font></font></p>
<font face="Arial" color="#000000" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" style="font-size: 8pt;"><font size="2">5-</font><font size="2">حوادث الايّام، صفحه77</font></font></font>]]></description>
<guid isPermaLink="false">200@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>خدا</dc:subject>
<dc:date>26-11-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط kazemi_110</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>خداوند بی&zwnj;نهایت است</title>
<link>www.Flytohim.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=194</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>... خداوند بی&zwnj;نهایت است و لامکان وبی &zwnj;زمان&nbsp;</strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>اما به قدر فهم تو کوچک می&zwnj;شود </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و به قدر نیاز تو فرود می&zwnj;آید </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و به قدر آرزوی تو گسترده می&zwnj;شود </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و به قدر ایمان تو کارگشا می&zwnj;شود </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می&zwnj;شود...</strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>پدر می&zwnj;شود یتیمان را و مادر </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>برادر می&zwnj;شود محتاجان برادری را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;همسر می&zwnj;شود بی&zwnj;همسرماندگان را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;طفل می&zwnj;شود عقیمان را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>امید می&zwnj;شود ناامیدان را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;راه می&zwnj;شود گمگشتگان را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>نور می&zwnj;شود در تاریکی ماندگان را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;شمشیر می&zwnj;شود رزمندگان را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;عصا می&zwnj;شود پیران را </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;عشق می&zwnj;شود محتاجان به عشق را ... </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>خداوند همه چیز می&zwnj;شود همه کس را... </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>بشویید قلب&zwnj;هایتان را از هر احساس ناروا </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و زبان&zwnj;هایتان را از هر گفتار ناپاک </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و دست&zwnj;هایتان را از هر آلودگی در بازار... </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و بپرهیزید از ناجوانمردی&zwnj;ها،ناراستی&zwnj;ها، نامردمی&zwnj;ها! </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>بر سفره شما با کاسه&zwnj;ای خوراک و تکه&zwnj;ای نان می&zwnj;نشیند </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>&nbsp;در دکان شما کفه&zwnj;های ترازویتان را میزان می&zwnj;کند </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>و در کوچه&zwnj;های خلوت شب با شما آواز می&zwnj;خواند... </strong></font></p>
<p dir="rtl"><font face="times new roman, times, serif" size="4"><strong>مگر از زندگی چه می&zwnj;خواهید که در خدایی خدا یافت نمی&zwnj;شود ...؟</strong></font></p>
<p dir="rtl"><img style="WIDTH: 518px; HEIGHT: 456px" height="628" width="911" alt src="http://kavoshgar3.googlepages.com/HeartBubble.JPG"></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">194@www.Flytohim.com</guid>
<dc:subject>خدا</dc:subject>
<dc:date>19-11-1388</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط masomeh</dc:creator>
<language>ar</language></item>

</channel>
</rss>
