|
نگارش یافته توسط deltang |
| يكشنبه، 11 بهمن ماه ، 1388 |
داستان ما،داستان یک کساییه که فرض کنید تو کویر یزد که خیلی هم شنزار و طوفان خیزه یک گل بنفشه کوچولویی دادن به دست من و جنابعالی.یک میلیون آدم تو این کویر پخشیم.یک لیوان آب هم دادن دستمون که حاج آقا،حاج خانم یواشکی اینجا بکارش ،ریشه اش هم خیلی محکم نیست نیاز نداره که تا 3 متر زمین رو بکنی ،یک لیوان آب هم بریز پاش،اون تا صبح بتونه خودشو نگه داره صبح باغبون اصلی میاد دیگه کارتون نباشه.خب ما هم دیدیم تاریکه و بغل دستیمونو هم نمی بینیم ،کم کم تشنه مون هم شده،میگیم حالا 1 میلیون آدم این جاست،ما یه متری خودمون هم گلمون رو نکاشتیم که اصلا معلوم نمیشه ،آب رو میخوریم و گل رو هم پرپر می کنیم و می ریزیم و جامون رو هم ضمنا دم دمای صبح عوض می کنیم که اصلا معلوم نبوده ما کجا وایستادیم،به نیت اینکه کسی متوجه نمیشه
و صبح میشه و الحمد الله آقا تشریف میارن و میگیم ما همه سرباز توییم مهدی جان!
اما صبح که سپیده داره می زنه می بینیم یکی یکی سرها داره میاد پایین ،می بینیم همه آدما بی انصاف ها همین فکر رو کردن ،توی این کویر ،تک و توک یکی اونجا یک بنفشه ای کاشته،یکی 2000 متر اون طرف تر که اصلا هیچ فرقی نمی کنه
کویر همون کویره....
از خجالت نمی دونیم چیکار کینم...
کلمات کليدي : |