.
                        
منوی اصلی
لینکهای سریع
دیگر بخشها
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت
نظرها
زن زیباست
میلاد نــــــــور مبارک
تنهایی
عاشقان عیدتان مبارک
چشمان ليلي
ويژه
میلاد نور مبارک
نهم ربیع
ويژه ي روز جمعه
هفته وحدت گرامی باد
اولین روز دبستان بازگرد
زندگی زیباست ...
نامه پیرزن به خدا
بازخواهی گشت(پارادایم)
منتظرت میمانم(پارادایم)
نهم ربیع(پارادایم)
هدیه(پارادایم)
زندگی زیباست(پارادایم)
روز جمعه.(پارادایم)
دلتنگ

منوي مدير
   
   
 
السلام عليك يا اباعبدلله...
  

قسمت تالار گفتمان سايت راه اندازي شده دوستان به تالار گفتمان رفته و نظرات و پيشنهادات خود را اعلام كنند.

دوستان عزیز بابت تاخیرم عذر میخوام.یکی از بهترین دوستانم طراحی سایت رو به عهده گرفتند و طراحی و قالب اختصاصی برای ما درست کردند.

باید کمال تشکر رو ازشون بکنم.و قالب جدید برای سال جدید مبارک همه شما

 

~~ زن زیباست ~~
نگارش یافته توسط yasesefid  
دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزیزم، نمی دانم

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه می کند؟

او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید، این بود: همه ی زنها

گریه می کنند، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه

زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید:

خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام. به شانه های

او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند به بدنش قدرتی

داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده ام که

حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد به او

احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر

او را هزاران بار اذیت کنند به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست

بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی

داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بریزد. این اشک را منحصرا برای

او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

زیبایی یک زن در لباسش، مو ها، یا ظاهرش نیست. زیبایی زن را باید

در چشمانش جست و جو کرد.

 

زن کانون پرفروغ خانواده، مرکز مهر، مظهر عشق،

نمایشگر پاکی، نمونه عطوفت و

چشمه عنایت است.

"اقبال لاهوری"

 

دوشنبه، 17 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
ويژه...
نگارش یافته توسط zelzal12  
شنبه، 15 اسفند ماه ، 1388

به این جملات با کمال دقت تامل کنید :

شناختن است که ارزش دارد واثر . ایمان وعشق ٬ پیش از شناختن وانتخاب کردن ٬ هیچ نمی ارزد . قرآنی که بخوانند ونفهمند ! با هرکتابی دیگری یا هر دفتر سفیدی برابر است وبرای همین است که آنهمه تلاش می کنند تا قرآن را نخوانیم ودر آن نیندیشیم ونفهمیم ٬ حتی به این بهانه که :

ما قرآن را نمی فهمیم ٬ قرآن هفتاد بطن دارد وهربطنی هفتاد بطن و ....

( مغلطه رو ببین و در حالیکه عمیق بودن غیر از معمایی بودن است و آسان بودن غیر از سطحی بودن )

یا به این بهانه که :

تفسیر به عقل ممنوع است وحرام

 ( من فسر القرآن برایه را من فسر القرآن بعقله معنا می کنند )

وبرای همین است که قرآن فریاد می زند که : (( افلا یتدبرون القرآن )) ودر جواب دشمناش که با لحنی دوستانه و از روی دلسوزی قرآن را خیلی خیلی مشکل معرفی می کنند تا مردم را باآن بیگانه کنند ! به تکرار تصریح می کند که :

(( ولقد یسرنا القرآن للذکر ٬ فهل من مذکر : قرآن را با یاد آوری آسان کردیم ٬ آیا هست یاد آوری ؟! )) این آیه در یک سوره ی کوچک ۴ بار تکرار شده است .

خلاصه :

عشق وایمان پس از شناختن است که روح می دهد ٬ حرکت می آورد وسازندگی .

                                                                                                   دکتر شریعتی

شنبه، 15 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
میلاد نــــــــور مبارک
نگارش یافته توسط yasesefid  
جمعه، 14 اسفند ماه ، 1388

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندرین یک میم غرق است

یقیناً میم احمد میم مستی است

که سرمست از جمالش چشم هستی است

ز احمد هر دو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کاین احمد کدام است

که ذکرش لذّت شرب مدام است

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل و نهار است

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بت شکن ها را دلیل است

همان احمد که ستّارالعیوب است

دلیل راه و علّام الغیوب است

همان احمد که جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیا شد

جناب کنت و کنزاً مخفیا شد

همان اول که اینجا آخر آمد

همان باطن که بر ما ظاهر آمد

     

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محمــــــد (ص)

محمد میم و حاء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمة للعالمین است

کرامت بخش صد روح الامین است

محمد پاک و شفّاف و زلال است

که مرآت جمال ذوالفقار است

محمد تا نبوّت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت باده غیب و شهود است

 کلید مخزن سرّ وجود است

جمعه، 14 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
چشمان ليلي
نگارش یافته توسط tayer  
جمعه، 14 اسفند ماه ، 1388
سلام مي كنم به همه دوستاي عزيزم و بازديدكننده ها...
اين داستاني كه براتون گذاشتم قصه تپيدن قلب و عاشق شدن و مولاست...قصه يافتن حياتست....قصه انتظارو  وصالست.
منو واقعا منقلب كرد...
اميدوارم تا آخر بخونيدش.


چشمان ليلي

همین جور مات شده بودم توی صورتش!........توی چشماش که به صورت من زل زده بود و معلوم بود که اینجا نیست............انگار داشت توی بیابان دنبال آن قطار می دوید هنوز!......به رگهای گردنش که از فرط ضربان مبهم هیجان درونش در حال پاره شدن بود.........اگه نمی شناختمش باورم نمی شد ...........اگه باهاش از بچگی بزرگ نمی شدم باورم نمی شد .........حرفهایی که داشت بهم می زند من را می ترسوند.........چون می شناختمش بهتر از خودم ............یا حرف نمی زد یا وقتی می زد حاضر بود برای اثباتش با یک سیاره در بیفته!..........

یک لیوان آب دادم دستش.........می دونستم که نباید به حرفهاش بخندم.............هر کدام از دوستاش که جای من بودند اگه این حرفها را می شنیدند چه قدر بهش می خندیدند...........آقای دکتر کیوانی مغرور که ادعا می کرد هیچ وقت اسیر احساسش نمی شه............که هیچ خدایی را جز ذهنش قبول نداره..............که هیچ منطقی را جز منطق مطلق اثبات شده اش باور نداره .......که هیچ زنی را لایق حرف زدن با خودش نمی دونه............حالا عاشق شده................اون هم توی یک نگاه....

یوسف دانشجوی سال آخرپزشکی بود......استاد برنامه نویسی کامپیوتر..........نفر اول المپیاد ریاضی کشور.............چیزی نبود که توی دنیا با استفاده از ریاضی حلش نکنه.................حتی گاهی اوقات با علم وسیع و نبوغ فراوانش ظرف چند دقیقه هر آدم دانایی را قانع می کرد که دنیا فقط یک اتفاقه ........نه بیشتر و نه کمتر ....................آن هم روی کاغذ................

چشماش انگار اون قطار را گم کرد توی بیابان....برگشت پیش من!

لیوان آب هنوز توی دستش بود...........به من نگاه کرد

توی ایستگاه قطار دیده بودش............به طور اتفاقی روی یک نیمکت!

ـ یوسف تو بیشتر از نیم ساعت با اون نبودی...........از نوع حالت چشمهاش فهمیدم چه سوال مسخره ای ازش پرسیدم

ـ ولی توی اون نیم ساعت فهمیدم کی هستم...........فهمیدم از کجا اومدم.............فهمیدم برای چی اومدم.........................تمام منطق من از ذهنم سر خورد و افتاد روی زمین....................چیزی درونم بود که هیچ علمی قادر به تعریف کردن اون نیست.........احساس می کردم روی زمین آمدم تا همان یک نیم ساعت باشم..............هیچ کتابی بهتر از چشم او زندگی را برایم تعریف نمی کرد..............

وقتی روی نیمکت نشست باد می آمد بی اختیار به صورتش نگاه کردم.............وقتی نگاهش را سمت من کرد انگار من هم باد شده بودم.............رفتم....... نمی دانم تا کجا ............جایی که نه واژه ای بود و نه صدایی و نه من....................نگاهش را که از من گرفت برگشتم.............نمی دانم چرا ولی بی اختیار گفتم شما هم تشنه اید؟

لبخند زد.............احساس کردم ۲ ساله ام دوست داشتم لبخندش بادبدکی بود و من به هوا می فرستادمش ....مثل کودکی هایم بادبدکی برای رسیدن به خانه خدا...............

نفهمیدم که چه طور خود را به مغازه ای رساندم و ۲ تا آب سیب خریدم و برگشتم پیشش..............لبخندش رفته بود...................آب سیب را به طرفش دراز کردم...............التماس بود در دستانم................لبخندش برگشت..............

ـ من فقط آب انار دوست دارم ولی دستتان را رد نمی کنم................

.مثل دیوانه ها دویدم سمت مغازه .....آب انار نداشت...........مغازه دیگر آنجا هم نداشت..................انگار تنها هدفم از کل زندگی ام شده بود یافتن آب انار.....................ترسیدم برود....گمش کنم...........وقتی برگشتم باد نمی وزید ..........همانجا نشسته بود ............نشستم کنارش................به من نگاه کرد.....

ـ شما پزشک هستید؟

کمی اعتماد به نفس گرفتم...........با تعجب پرسیدم..........دانشجوی پزشکی ام ولی شما از کجا فهمیدی!

ـ از کتابی که توی دستتان است

به کتاب نگاه کردم و بدون اینکه بدانم چرا پرسیدم...............

بلیطتان ساعت چند است؟

ـ باید بروم!

انگار تمام سنگینی چرخش زمین روی کتفهای من افتاد!

ـ میشود دوباره ببینمتان؟........می دانم برای شما عجیب است ولی می خواهم ببینمتان!

لبخندش برگشت.............نخ آن بادبدک کودکی چه قدر بلند بود وقتی با باد می رقصید!

ـ توی این دنیا هیچ چیز عجیب نیست از بس همه چیز عجیب است!

ـ پس می شود دوباره ببینمتان......................

ـ چرا می خواهی مرا دوباره ببینی!

ـ چون عاشق شدم!

ـ عمر عشق مردهای این دور و زمانه به اندازه مدت مستی نامردهای شب گرده!

ـ من مثل بقیه نیستم!

ـ همین که فکر می کنی مثل بقیه نیستی و بهتر از آنهایی یعنی نفست به جای تو تصمیم می گیره چون خودت را مجزای از دیگران و برتر از آنها می بینی هر کار اشتباه خودت را هم خوب تصور می کنی!

ـ می خواهم ببینمت!.........خواهش می کنم!

اول مرد شو ........................بعد!

بلند شد.........باد او را بو کشید ................انگار تمام قشنگی های دنیا بود که بلند شد و می خواست برود................

انگار تمام خلقتم را می خواست ببرد!

بعد!.......................توی این دنیای شلوغ..............................کجا پیدات کنم.............غیر ممکنه..................

ـ برای یک مرد غیر ممکن .....غیر ممکنه!....چون ایمان داره کسی هست که قوانیش ماورای معنای تمام غیر ممکن هاست.....................۲ سال پیش پزشک ها به من گفتند به خاطر سرطان ۶ ماه دیگه فقط زنده می مونم ...............ولی من از خدا خواستم تا روزی که مرد نشدم فرصتم را روی زمین از من نگیره..................نگرفت.................و حالا حا لا ها هم نمی گیره....................آقای دکتر علم چیز خوبیه ولی همه چیز نیست......برای مرد شدن باید با خودت بجنگی ..........درسی که توی هیچ دانشگاهی یادت نمی دهند!.....ولی اگه یادش بگیری از ارتفاع قله وجودت می بینی که روی زمین همه چیز چه قدر کوچیکه!

می خواست سوار قطار بشود............انگار می خواستند تابوتم را ببرند..................یک عمر می خواستم بدانم چرا آمده ام روی زمین و حالا فهمیده بودم...................

ـ کاش می دانستید چه حسی دارم.............کاش مرا می شناختید................من آدم احساساتی نیستم...............هوس باز هم نیستم..........شما فرصتی بودید برای تمام سوالهای من......کنارتان خودم هستم!....می خواهم دوباره ببینمتان...............مگر نمی گویید سرطان دارید....دوست دارم کمکتان کنم....هر کاری بتوانم...........

ـ ادامه ندهید....................من از کسی کمک نمی خواهم ....چون به خدایم اعتماد دارم............تا روزی که دلیل زندگی ام را نفهمم مرا از زمینش نمیبرد......شما هم اگر واقعا همچنین احساسی نسبت به من دارید .......اگر مرد شوید ................آخر هر رودخانه مصممی رو به دریاست....اگر دچار عشق شوید آن قدر روحتان به سنگ های سخت و خشن برخورد می کند که یا سرانجام روی بیابان پخش می شوید و تبخیر می شوید و سراب و یا اینکه هدیه اثبات حستان به خودتان دریا شدن شماست.............اگر آن روز برسد ..............دنیا خیلی برای نویسنده اش کوچک است.....دفتر چه یادداشت اوست...................روزی یکی از روزهایمان را در یک پاراگراف به هم می رساند....................تو به خودت ثابت کن تا خدا به تو ثابت کند..........................!..................اگر شما در راهتان بمانید روحتان مرا صدا خواهد کرد و همدیگر را دوباره خواهیم دید!......شک نکنید.......

برای عاشق شدن باید دیوانه شد................سوخت.........غریب شد.............پروانه شد..........دیوانه که شوی مثل آدمهای عاقل مغرور و خود پسند نمی شوی.....وقتی بسوزی دیگر نه از طمع خبری هست و نه از ترس و نه از دروغ و نه نفرت........غریب که شوی درونت جای بیشتری را به خدایت می دهد..............پروانه که شوی از زمین پر می گیری..........می دانی بستر کدام شمع تو را به عشق بازی جاودانه می خواند

سوار قطار شد..................برگشت و نگاهم کرد........باد نمی وزید............کنار من ایستاده بود و به او مدام زل می زد........

ـ کجا می روی؟

ـ نرسیده به یزد یک روستای کوچک !.......امسال ماه رمضان آنجایم.......!...باید خیلی چیزها را یاد بگیرم!

ـ یا علی!

یا علی که گفت انگار تمام روحم دف شد..........!............انگار اولین بار بود این اسم را می شنیدم.......!.می خواستم بیشتر بدانم.....اما نه مانند قبل لا به لای ریاضیات و منطق...........فهمیدم چیزهای درونی ام را هیچ علمی به من نمی آموزد.........!.انگار چیزی درونم تازه شد!

قطار سوت کشید!

ادامه مطلب==>
جمعه، 14 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
17ربیع ال
نگارش یافته توسط kazemi_110  
پنجشنبه، 13 اسفند ماه ، 1388

عاشقان عیدتان مبارک

ولادت پیامبر اعظم(ص)

طبق مشهور علماى اماميه ولادت با سعادت رسول خدا حضرت محمد بن عبداللّه(صلى الله عليه وآله) در روز جمعه هفدهم ربيع الاوّل سال عام الفيل در مكه معظمه، هنگام طلوع فجر واقع شده است.

نام آن حضرت، محمد(صلى الله عليه وآله) و كنيه ايشان ابوالقاسم است، و نام پدر عبداللّه، و نام مادرش آمنه بنت وهب است.
در روز ولادت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، هر بتى كه در هر جاى عالم بود به رو افتاد، چهارده كنگره از ايوان كسرى فرو ريخت، طاق كسرى از ميان به دو نيم شد كه تا امروز نمايان است، درياچه ساوه كه آن را مورد پرستش قرار مى دادند خشك و تبديل به نمكزار شد. در وادى ساوه كه سالها بود كسى آب در آن نديده بود آب جارى شد، آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در شب ولادت آن حضرت خاموش شد، علم كاهنان و سحر ساحران باطل گرديد، و نيز هنگام ولادت اين ندا از آسمان شنيده شد: «جاءَالْحَقْ وَ زَهَقَ الباطِلَ، إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً».
(1)

ولادت امام جعفر صادق (ع)

امام جعفر بن محمد الصادق(عليه السلام) در هفدهم ربيع الاوّل سال 83 هجرى قمرى، در مدينه متولد شدند. نام مبارك آن حضرت جعفر و كنيه شريفش ابو عبداللّه و لقب نورانى ايشان صادق است.
پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) و مادر گراميش اُم فروه است، امام صادق در باره ايشان مى فرمايد: «مادرم از بانوان پرهيزكار و با ايمان و نيكوكار بود».
(2)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-تقويم شيعه، صفحه 90.

2-تقويم شيعه، صفحه 93.

پنجشنبه، 13 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
تنهایی
نگارش یافته توسط negar6189  
دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست .
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه داشتم.
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم زیرا تنها مونس منه.
تنهایی را دوست دارم زیرا فکرم ازادتره.
تنهایی را دوست دارمچون عاشق تنها ییم.
تنهایی را دوست دارم چون نمی خوام کسی اشکام رو ببینه.
تنهایی رادوست دارم زیرادر کلبه تنهایی هام در انتظار خواهم گریست
و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

1207686gbweny1i8r



عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
هفته وحدت گرامی باد
نگارش یافته توسط yasesefid  
دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388

میلاد حضرت محمد(ص) پیشاپیش مبارک

چو تکوین جهان را ساز کردند                

                                         نخسـت از نـور او آغاز کردند

محمد (ص) مصطفای آفرینش               

                                            محمد (ص) نور چشم اهل بینش

شب اسرا چو در عرش خدا گشت         

                                         فکان قاب قوسینش سزا گشت

محمد(ص) شافع روز پسین است          

                                       محمد(ص) رحمة للعالمین است

محمد(ص) فاتح بدر و حنین است           

                                          محمد (ص) مرشد راه حسین است

محمد (ص) هم بشیر و هم نذیر است     

                                          محمد(ص) در دو عالم بی نظیر است

محمد(ص) محرم اسرار عشق است       

                                      محمد (ص) مطلع انوار عشق است

محمد (ص) صاحب دختی چو زهراست    

                              محمد (ص) زینت ام ابیـهاسـت

محمد (ص) معجزه خلق الهی است       

                                      که بی نورش سیاهی در سیاهی است

چو دریای وجودش بی کران است           

                                  در اوصافش سخن بس ناتوان است

دوشنبه، 10 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
اولین روز دبستان بازگرد...
نگارش یافته توسط oulduz  
يكشنبه، 9 اسفند ماه ، 1388

     اولین روز دبستان بازگرد
    کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
     باز گرد ای خاطرات کودکی
     بر سوار اسب های چوبکی


 
                                                            خاطرات کودکی زیباترند 
                                                            یادگاران کهن مانا ترند 
                                                            درسهای سال اول ساده بود
                                                            آب را بابا به سارا داده بود

 
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

                                                           کاکلی گنجشککی باهوش بود 
                                                           فیل نادانی برایش موش بود 
                                                           با وجود سوز و سرمای شدید 
                                                          ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
                                      

                                                               کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت 
                                                               دوشمان از حلقه هایش درد داشت 
                                                               گرمی دستانمان از آه بود 
                                                               برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

 مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

                                                               همکلاسیهای درد و رنج و کار 
                                                               بچه های جامه های وصله دار 
                                                               بچه های دکه سیگار سرد 
                                                               کودکان کوچک اما مرد مرد


 
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

                                                                   یاد آن آموزگار ساده پوش 
                                                                   یاد آن گچها که بودش روی دوش
                                                                   ای معلم نام و هم یادت به خیر 
                                                                   یاد درس آب و بابایت به خیر

             
                     ای دبستانی ترین احساس من 
                     بازگرد این مشقها را خط بزن...

اولین روز دبستان بازگرد...

يكشنبه، 9 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
نامه پیرزن به خدا
نگارش یافته توسط yasesefid  
يكشنبه، 9 اسفند ماه ، 1388

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي

مي‌کرد، متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته

شده بود: نامه‌اي به خدا!

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور

نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق

ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود

دزديد.

اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر

عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون

آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض

بگيرم.

تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن...

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير

همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو

کردند و هرکدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار

جمع شد و براي پيرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند،

خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا

اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته

شده بود: نامه‌اي به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه

چنين بود:

خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم...

با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي

را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را

برداشته‌اند!!!

يكشنبه، 9 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
ويژه ي روز جمعه
نگارش یافته توسط zelzal12  
پنجشنبه، 6 اسفند ماه ، 1388

قطعه ای گمشده از یک پر پرواز کم است

             یازده بار شمردیم یکی باز کم است

                     این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

                                  عرق شرم زمین است که سرباز کم است...

.....

..

.                                                              

شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین

بی تو چه زود می گذرد هفته های ما

...

..

.

چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟

چقدر بی تو سرودن قصیده‌های بلند؟

...

..

.

اگر كه غیبتتان گشته است طولانی

گلایه‎ام ز دلم هست كه بی تو مضطر نیست

.........

..

.

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

.........

..

.

                                                هر روز نقش تازه تری می كشم تو را

اما قشنگی تو به نقاش و رنگ نيست !

....

..

.

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت...

...

..

.

آقا اگر تو برنمی گردی دلیل آن

 

                                                        در چشمهای پر گناه ماست ، می دانم

.....

..

.

من گداو تمناي وصل او هيهات

            مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست

 ....

..

.

گرفته حال و هوامان عجیب محتاجیم

 به عطر سبز ظهورت در این حوالی ها

...

..

.

ای برده امان از دل عشاق کجايی...

پنجشنبه، 6 اسفند ماه ، 1388 نظرات
ادامه مطلب
 
 
 
 
عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
آمار کاربران
لینکدونی سایت

بزرگترين وبلاگ تخصصي محرم وامام حسين(ع)

مستي هاي شبانه (anita)

ماجراهاي فريد و دوستان(f1371)

بهار نارنج(kazemi_110)

آرزوهای سرگردان(sogand)

به نام او که مهربان تر از مادر است(parvaz)

سلام خدا(Reyhaneh)

تبسم خدا(taranom)

ریزش برگ(rizeshbarg)

هر چقدر تنها شویم بازهم خدا هست(Masomeh)

رز آبی (blue-roses)

بسم الله الرحمن الرحیم(erfan-hezaveh )

پرتوی از روشنایی شب(fani_m1 )

در انتظار یار(zelzal12)

خدا و عشق(paradaim)

نیلوفرانه(negar6189)

کیمیا(kimiablog)

نغمه های ساکت(oulduz)

بارانی(saraxray)

خدايا آن نيستم كه بايد...آنم کن(tayer)

دختر آسمانی (baran)

دلتنگ مهدی عج (deltang)

خلوت مستان (sreza)

باغ بهاری (yasesefid)


حدیث
موزیک آنلاین
نظرسنجی
چقدر برای نعمتهایی که داریم شاکریم؟

زیاد
کم و بیش
گاهی اگر به یادمان بیاید
همیشه فراموش می کنیم



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 4
نظرات : 0

Design:ApplelqqA@gmail.com